عصر ایران؛ علی بهاری - فرانسیس فوکویاما، اندیشمند نامدار آمریکایی، که زمانی با کتاب «پایان تاریخ» خود خبر از پیروزی نهایی لیبرال دموکراسی داده بود، این بار در کتاب «لیبرالیسم و ناراضیان آن» (۲۰۲۲) مانند یک پزشک با نقدی "درونماندگار" بر بالین این سنت سیاسی ظاهر شده است. او نه از موضع یک مدافع سرسخت، بلکه بهعنوان یک متخصص نگران وضعیت لیبرالیسم در عصر پوپولیسم، هویتگرایی افراطی و شکافهای فرهنگی عمیق وارد میدان شده است.
ادعای اصلی فوکویاما این است که مشکل امروز لیبرالیسم در اصول بنیادین آن نیست، بلکه در افراطیسازی این اصول توسط جناحهای تندرو خود لیبرالیسم است: از یک سو، «نئولیبرالیسم» اقتصادی که فردگرایی را به بت تبدیل کرد و از سوی دیگر، «سیاست هویت» چپ رادیکال که مفهوم خودمختاری فردی را چنان مطلق ساخت که وحدت اجتماعی را تهدید کرد.
بهزعم فوکویاما، درمان این بحران، رها کردن لیبرالیسم نیست، بلکه بازگشت به میانهروی و پذیرش نقش دولت، هویت ملی فراگیر و عقلانیت علمی متوازن است.
در فصل نخست، «لیبرالیسم کلاسیک چیست؟»، فوکویاما توضیح میدهد که لیبرالیسم کلاسیک چه معنایی دارد.
در نگاه او، لیبرالیسم یعنی محدود بودن قدرت حکومت، احترام به حقوق فردی و وجود نهادهایی که اجازه ندهند هیچ قدرتی همهچیز را در دست بگیرد. اینجا او لیبرالیسم را یکی از پایههای مهم دنیای مدرن معرفی میکند؛ نظمی که کمک کرده آزادی فردی و دولت قانونمند در کنار هم معنا پیدا کنند.
در فصل دوم، «از لیبرالیسم تا نئولیبرالیسم»، نویسنده نشان میدهد که چگونه لیبرالیسم اولیه بهتدریج به نسخهای بازارمحورتر و تقلیلیافتهتر تبدیل شد.
فوکویاما از این ایده فاصله میگیرد که اگر فقط مالکیت خصوصی و بازار آزاد درست کار کنند، همهچیز حل میشود. او یکی از نقدهای اصلی خود را مطرح میکند:
حملهی افراطی نئولیبرالیسم به مداخلهی دولت، باعث تضعیف «ظرفیت دولت» (State Capacity) برای حل بحرانهای عمومی و تامین رفاه شده است. در واقع، رشد و عدالت فقط با بازار توضیح داده نمیشوند و لیبرالیسم را نباید صرفاً به اقتصاد فروکاست.
فصل سوم، «فرد خودخواه»، به تصویری میپردازد که گاهی از انسان در جامعهی لیبرال ساخته میشود: فردی که بیشتر به سود و خواست شخصی خودش فکر میکند. فوکویاما هشدار میدهد که وقتی انسان فقط به چشم موجودی منفعتطلب دیده شود، پیوندهای اجتماعی و مسئولیتهای مشترک ضعیف میشوند. به این ترتیب، جامعهای که قرار بود آزادتر شود، ممکن است سردتر و ازهمگسیختهتر شود.

در فصل چهارم، «خود خودمختار»، بحث به مفهوم «خویشتن» میرسد. نویسنده نشان میدهد که در تاریخ اندیشهی غرب، انسان کمکم به موجودی تبدیل شد که باید خودش را بسازد و انتخاب کند. این آزادی در ظاهر یک دستاورد بزرگ است، اما فوکویاما میگوید اگر خودمختاریِ فردی از هر چارچوب اخلاقی یا معنوی جدا شود، انسان را از ریشههای مشترک و حس تعهد دور میکند.
فصل پنجم، «لیبرالیسم علیه خود»، از یکی از مهمترین نگرانیهای کتاب میگوید: اینکه لیبرالیسم گاهی خودش را از درون تضعیف میکند. ارزشهایی که برای رهایی انسان آمده بودند، اکنون به شکل افراطی به ظهور «سیاست هویت» (Identity Politics) در هر دو طیف چپ (تأکید افراطی بر تفاوتهای اقلیتها) و راست (ملیگرایی افراطی و نژادی) منجر شدهاند. در این حالت، خود نظام لیبرال با نیروهای تفرقهافکنی روبهرو میشود که زادهی درون آن هستند.
در فصل ششم، «نقد عقلانیت»، فوکویاما به تردیدها دربارهی عقلانیت مدرن میپردازد. او توضیح میدهد که اعتماد بیش از حد به عقل و استدلال، همیشه پاسخگوی پیچیدگیهای زندگی انسانی نیست. انسان فقط موجودی منطقی و حسابگر نیست؛ احساس، باور، هویت و تعلق نیز در زندگی سیاسی و اجتماعی نقش دارند. بنابراین، لیبرالیسمی که فقط بر عقل سرد تکیه کند، بخشی از واقعیت انسان را نادیده گرفته است.
فصل هفتم، «فناوری، حریم خصوصی و آزادی بیان»، به نقش فناوری، از بین رفتن حریم خصوصی و دشواریهای آزادی بیان در عصر دیجیتال توجه میکند. فوکویاما نشان میدهد که فناوری هم میتواند آزادی را گسترش دهد و هم آن را تهدید کند. فضای مجازی، نظارت و شتاب انتشار اطلاعات، همگی باعث شدهاند که زیست آزاد در دنیای امروز پیچیدهتر شود.
در فصل هشتم، «آیا جایگزینی وجود دارد؟»، نویسنده میپرسد آیا اصلاً بدیلی برای لیبرالیسم وجود دارد یا نه. او این پرسش را جدی میگیرد، چون در جهان امروز مدلهای غیرلیبرال (مانند اقتدارگرایی) خودشان را عرضه میکنند. اما نتیجهی ضمنی کتاب این است که هیچ جایگزینی نمیتواند همزمان آزادی، مشروعیت و ثبات را آنگونه که یک نظام لیبرال کارآمد فراهم میکند، تضمین کند.
فصل نهم، «هویت ملی»، بر اهمیت پیوندهای ملی تأکید دارد. فوکویاما میگوید جامعهی لیبرال فقط با حقوق فردی دوام نمیآورد؛ مردم باید حس تعلق مشترک نیز داشته باشند. بدون یک هویت ملی یا احساس مشترک از «ما»، نظم سیاسی ضعیف میشود. این فصل از این ایده دفاع میکند که برای بقای آزادی، جامعه به نوعی همبستگی جمعی نیاز دارد.
در فصل آخر، «اصولی برای یک جامعهی لیبرال»، کتاب جمعبندی میشود و نویسنده اصولی برای یک جامعهی لیبرال سالمتر پیشنهاد میکند.
پیام اصلی این بخش آن است که لیبرالیسم باید از افراط در فردگرایی، بازارزدگی و سیاست هویت فاصله بگیرد و در کنار آزادی، به ظرفیت نهادها، همبستگی اجتماعی و حس مسئولیت جمعی توجه کند. آزادی تنها زمانی پایدار میماند که در یک جامعهی ازهمگسیخته رها نشده باشد.
در فصل پایانی، فوکویاما نسخهی خود را ارائه میدهد. او شش اصل کلی را پیشنهاد میکند:
۱. پذیرش نقش دولت (پایان دادن به دشمنانگاری دولت توسط نئولیبرالها).
۲. اولویت رشد اقتصادی همراه با توزیع عادلانه.
۳. فدرالیسم و تمرکززدایی (سپردن تصمیمات به سطوح محلی، بهجز در دفاع از حقوق بنیادین).
۴. حفاظت از آزادی بیان همراه با مبارزه با انحصار پلتفرمها.
۵. اولویت حقوق فردی بر حقوق گروههای فرهنگی (با تأکید بر اینکه تعلق به گروه، تمام هویت فرد را تعیین نمیکند).
۶. خودمختاری محدود (پذیرش اینکه خودمختاری تنها ارزش برتر نیست و سنت، دین و جامعه نیز اهمیت دارند).
در پایان، فوکویاما از فضیلت یونان باستان یعنی «میانهروی» بهعنوان رمز بقای لیبرالیسم یاد میکند.
در مجموع، کتاب «لیبرالیسم و ناراضیان آن» از آن جهت ارزشمند است که نه دفاعی خام از وضع موجود است و نه ردی انقلابی بر سنت لیبرال.
فوکویاما - که روزگاری لیبرالیسم را پایان تاریخ میپنداشت - در این کتاب بهشکل آسیبشناسانه و انتقادی از آن دفاع میکند. او میگوید لیبرالیسم هنوز بهترین چارچوب برای حفظ آزادی و کرامت انسانی است، ولی اگر به شکلی سطحی، صرفاً اقتصادی یا بیش از حد فردگرایانه فهمیده شود، به اهدافش نخواهد رسید.
فکر اصلی کتاب این است که آزادی فردی ارزشمند است، اما برای زنده ماندن به قانون، اخلاق مشترک و احساس تعلق اجتماعی نیاز دارد.