عصر ایران؛ مرتضی بیک بیاتی- کم نیستند کسانی که در پهنهی فرهنگ و اندیشه همواره چراغ افروزند؛ اما اندکند آنان که خود بدل به چراغ میشوند. دکتر اصغر دادبه از این نوع استادان بود؛ مردی که تماما و کمالا و مآلا خودش را وقفِ جستوجوی حکمت کرده بود و عاشقِ نغمههای نغز و گهربار دریای شعر فارسی و به طور خاص سعدی و حافظ بود و البته آگاه به تپشهای شعر معاصر.
جای او که که همیشه از عشق و عرفان و ادب فارسی و ایران گفت و نوشت و تدریس کرد، آن هم با آزادگی و آزادمری ذاتی و ویژه خود سخت خالی است.
هرجا که فهم متون کهن دشوار مینمود، او استادانه و متبحرانه به آسانی و بیادعا قفلها را میگشود.
دانش او نه در کتابها که در جانش ریشه داشت. هرجا سخن از عشقِ عمیق به ادبیات فارسی بود، نامش سربرمیآورد؛ گویی روحِ حافظ در نگاهش میتابید و خردِ سعدی در کلامش و حکمت فردوسی در اندیشه بلندش و عمق عشق نظامی در وجودش جاری و منعکس بود. او میان حکمت و شعر پلی زده بود که کمتر کسی می توانست این طور ظریف حریر ببافد و پل بسازد ؛ پلی که از دل گذشته میگذشت و به امروز میرسید، بیآنکه غبار کهنگی بر آن بنشیند.
رفتنش خاموشی چراغی است که سالهای زیادی به جان فرهنگ ایران روشنی بخشید، اما یادش همچنان در آینه آثار و گفتار و افکارش میتابد؛ آینه ای تمام قد از فرهنگ و فرزانگی ایران؛ و از این به بعد باید انعکاسش را هم باید در آثارش، در شاگردانی که پرورش داد تا بالیدند، در شیوهی نگاه به متون کهن که او آموزش داد، و در شوقی که برای فهمیدن میآفرید، پی گرفت.
مرگ، تن را میبَرَد؛ اما اندیشهای چنین سترگ را راهی نیست جز جاودانگی.
حالا که در چهلمین روز سوگ او ایستادهایم، خانهی فرهنگ بیصداتر شده، اما دلهایمان سرشار از سپاس است؛ سپاسِ مردی که زندگی را وقف معنا و معرفت کرد، و معنا را با مهربانی و مردم داری ذاتی خودش با سخاوت و مناعت بخشید.
آنکه اندیشهاش چون رودی زلال، حکمت را در کویرِ زمان جاری ساخت و قلمش، نقشی از ادب بر دیوانِ روزگار زد، به سوی ابدیت پر کشید. دکتر اصغر دادبه، آن ادیبِ شوریده و فیلسوفِ وارسته، خاموش شد؛ اما یادِ او، حکایتِ شمعی است که در ظلمتِ جهل، نورِ دانایی افروخت و جانِ عاشقانِ حقیقت را روشنی و نور بخشید.
او، زادهی اسفند ۱۳۲۵ در شهر فرهنگ پرور یزد و در دامنِ فرهنگِ پربارِ ایران، او از همان آغاز، دل به گنجینههای زبان و اندیشه سپرد. راهِ دانشگاه، مسیری جز تدریس حکمت و اندیشهی ژرف نبود؛ چرا که او با دانشگاهِ علامه طباطبایی و دانشگاه آزاد، پیوندی عمیق و ناگسستنی داشت و سالها، چراغِ راهِ دانشجویانِ مشتاقِ حکمت و ادب بود. فراتر از کلاس درس، او در کسوتِ مدیرِ گروهِ ادبیاتِ فارسی در مرکزِ دائرةالمعارفِ بزرگِ اسلامی، گامی سترگ در تدوینِ دانشنامهای برداشت که یقینا میراثِ همیشگیِ فرهنگِ ما خواهد بود.
دکتر دادبه، نه تنها بر حافظ و سعدی، که بر تار و پودِ اندیشهی ایران، تبحری کمنظیر داشت و البته تمام بند بند وجودش بی قرار حفظ هویت ملی و روح هویت ملی ایرانیان بود.
اشرافِ او بر فلسفهی غرب و شرق، و تواناییاش در پیوند دادنِ این دو، او را به فیلسوفی چندوجهی بدل ساخته بود. اما این تمامِ ماجرا نبود؛ او نبض شعرِ معاصر را نیز در دست داشت و درکِ عمیقش از نوآوریها و دگرگونیها در شعرِ امروز، او را به مرجعی بیبدیل بدل کرده بود.
آثارِ او، از نقدهای ادبیِ دقیق و شرحهایِ ژرف بر دیوانِ حافظ و کلیاتِ سعدی گرفته تا پژوهشهایِ فلسفیاش، گواهانی زنده بر عمقِ اندیشه و گسترهی دانشِ او هستند. او با قلمِ ادیبانهاش، واژگان را به خدمتِ مفاهیمِ بلند درمیآورد و خواننده را به سفری در عالم اندیشه و زیبایی دعوت میکرد.
امروز، فقدانِ او، ضایعهای است برایِ جامعهی علمی و فرهنگیِ ایران. رفتنِ چنین مردی، گویی برگِ زرینِ دیگری از دفترِ پربارِ این سرزمین، ورق خورده است. اما او زنده است؛ در آثارِ گرانسنگش، در اندیشههایی که بر جای نهاد، و در میراثِ پرباری که برایِ نسلهایِ آینده به ارمغان گذاشت.