فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۵۹۹۳۹
تاریخ انتشار: ۱۲:۱۵ - ۱۲-۰۲-۱۴۰۵
کد ۱۱۵۹۹۳۹
انتشار: ۱۲:۱۵ - ۱۲-۰۲-۱۴۰۵

وقتی جنگ پشت در هتل ماند

وقتی جنگ پشت در هتل ماند
در میان روایت‌های هتل، با پدری روبرو شدیم که داغ از دست دادن فرزندش هنوز در صدایش تازه بود. آرام حرف می‌زد، اما هر جمله‌هایش سنگین بود؛ انگار کلمات را نه از حافظه که از دل زخمی بیرون می‌کشید. از پسرش گفت، امیرآرین؛ از زندگی کوتاهی که حالا در ذهنش پررنگ‌تر از همیشه ادامه داشت.

در دل اقامتگاه‌هایی که برای گریز از سایه جنگ شکل گرفته، چیزی فراتر از اسکان در حال جریان است؛ نوعی بازتعریف زندگی. هتل‌هایی که قرار بود تنها پناهی موقت باشند، امروز به محله‌ای کوچک بدل شده‌اند که در آن، روایت‌های داغ از فقدان و آوار در کنار خنده‌های کودکانه، مناسبت‌های ساده و هم‌زیستی ناگزیر آدم‌ها به وجود آمده است.

به گزارش ایسنا، در هتل که باز می‌شود، اولین چیزی که به چشم می‌آید نه خستگی جنگ است و نه رد اضطراب؛ زندگی است. زندگی‌ که برخلاف همه پیش‌بینی‌ها، خودش را در دل یک اقامت موقت جا کرده و آرام‌آرام ریشه دوانده است. اینجا، محل اسکان آسیب‌دیده‌های جنگ، بیشتر از آنکه شبیه یک پناهگاه باشد، شبیه یک محله کوچک شده؛ محله‌ای که آدم‌هایش از جاهای مختلف آمده‌اند، اما حالا کنار هم ایستاده‌اند.

در لابی هتل، صداها در هم می‌پیچد؛ صدای خنده، بحث، بازی. گاهی گفت‌وگوها جدی می‌شود، گاهی اختلاف نظر بالا می‌گیرد؛ اما هیچ‌چیز به دلخوری ختم نمی‌شود. انگار همه پذیرفته‌اند که اینجا، بیشتر از همیشه به هم نیاز دارند.

شب‌ها، هتل شکل دیگری پیدا می‌کند. جمع‌ها بزرگ‌تر و بازی‌ها شروع می‌شود؛ برای خندیدن، برای فراموش کردن صدای انفجارهایی که هنوز در حافظه‌ها تازه است. در گوشه‌ای دیگر، مادرها نشسته‌اند. دست‌ها بی‌وقفه حرکت می‌کند؛ بافتنی، گلدوزی، کارهایی که شاید در ظاهر ساده باشند اما در اینجا معنای دیگری دارند. این‌ها فقط نخ و سوزن نیستند؛ تلاشی‌اند برای نگه داشتن آرامش، برای ساختن آروزیی زیبا در دل شرایطی که زیبایی را از خیلی چیزها گرفته است.

وقتی جنگ پشت در هتل ماند

در دل این روزها زندگی حتی راهش را به مناسبت‌ها هم باز کرده است. هر مناسبتی بهانه‌ای برای دور هم نشستن شده است؛ برای چند ساعت، جنگ از ذهن‌ها کنار می‌رود.

مثلا ۱۳ بدر بهانه‌ای شد تا مادران آش رشته بار بذارند و دور هم بنشینند. شاید روزی قرار بود در خانه یا محله خود دور هم بنشینند؛ اما حالا خاطرات در دل یک هتل شکل می‌گیرد. تولدها هم از راه می‌رسند؛ کیک‌هایی ساده، شمع‌هایی که شاید با تأخیر روشن شدند، اما روشن شدند. آدم‌ها دور هم جمع شدند، دست زدند، آرزو کردند. اینجا، هر تولد نشانه‌ای بود از ادامه داشتن، از زنده ماندن.

بچه‌ها شاید بیش از همه، معنای این فضا را عوض کرده‌اند. لابی برایشان تبدیل به زمین بازی شده؛ دویدن، خندیدن، بازی‌های کودکانه. آن‌ها هنوز هم می‌توانند در میان این همه تغییر، کودکی کنند. همین، شاید بزرگ‌ترین امید است.

در این میان، چیزی آرام و بی‌ صدا شکل گرفته؛ نوعی هم‌زیستی. آدم‌ها یاد گرفته‌اند بدون آنکه شبیه هم باشند، کنار هم بمانند. بدون آنکه گذشته مشترکی داشته باشند، حال مشترک بسازند.

این هتل، فقط محل اقامت نیست. روایت زنده‌ای است از آدم‌هایی که در سخت‌ترین شرایط، تسلیم نشدند. آن‌ها نه فقط اجازه ندادند جنگ کمرشان را خم کند، بلکه راهی برای زندگی در دل آن پیدا کرده‌اند؛ راهی که شاید از بیرون ساده به نظر برسد، اما از درون، پر از ایستادگی است.

ایسنا برای شنیدن روایات آسیب دیدگان جنگ ابتدا به سراغ هتل پارسیان انقلاب رفت.

سکینه گلناری از ساکنان منطقه ۱۱ تهران که چند هفته‌ای است در این هتل زندگی می‌کند، می‌گوید: «روز اول جنگ من سرکارم بودم و بعد احساس کردم که داره زیر پام یه چیزایی میره بعد فهمیدیم که بله زدن!

محل کار ما تعطیل شد و اومدیم منزل. هرچی بچه‌هام گفتن بیا خونه ما، نمون اونجا. گفتم نه جرأت نمی‌کنه طرفای ما بیاد و میمونم خونه.

۱۲ و نیم ظهر در حال جارو کردن خونه بودم و هیچکس تو اون ساختمون نبود. من بودم و یک همسایه در طبقه اول. سمت هال بودم، یک آن احساس کردم زمین و آسمون به هم ریخت! همه جا به هم ریخت! شیشه، پنجره، پرده، خونه همه جا با خاک یکی شد.

۵ بمب تو منطقه ما انداخت. اونجا من صحنه‌های خیلی بدی دیدم؛ صدای ناله‌ها و جنازه‌هایی که زیر ماشین‌ها افتاده بودن خیلی بد بود.

وقتی جنگ پشت در هتل ماند

هرچی شیشه توی ساختمون هشت واحدی بود، ریخته بود. درها کنده شده بود و در ورودی هم از جا در اومده بود. یه ذره که به خودم اومدم تونستم چادر توخونمو بردارم و از این چهار طبقه یعنی ۷۰ تا پله پایین اومدم. نمی‌توانم درست توصیف کنم اما عین زمان جنگ خرمشهر شده بود که توی فیلم‌ها می‌دیدیم.

بعد ما رو از اون منطقه بردن خیابون پایین‌تر ولی مردم همه آشفته بودن و من خودم یکی با خاک یکی شده بودم.

این آمریکای لعنتی خدا نابودش کنه، ان‌شاءالله این اسرائیل نابود بشه چون مردم رو گرفتار کردن. بعد از این اتفاق دخترم اومد و منو بردن خونشون شهر ری.

بعد از یک ماه دیگه حال خوب و عادی نداشتم، ولی با این حال از پیش بچه‌هام موندن. واقعاً، هم خسته شده بودم و هم این‌که مگه چقدر آدم میتونه خونه داماد بمونه. بعد با اینکه خیلی بهم احترام می‌ذاشتن خیلی بهم محبت می‌کردن، ولی خودم آرامش درونی نداشتم و تماس گرفتم با اسکان که این هتل رو بهم معرفی کردن.

اولش مقداری اذیت شدم اما وقتی اینجا اومدم اینجا واقعاً می‌تونم بگم همه چی عالی بود و به من خیلی محبت کردن.

هیچ جا خونه خود آدم نمیشه اما الان اینجا واقعا راحتم.

از آقای شهردار خواهش می‌کنم زودتر تکلیف خونه‌های آسیب دیده رو معلوم کنه. شهرداری به مردم کمک کنه؛ می‌دونم انجام میدن ولی کارشکنی ممکنه پیش بیاد.ما واقعا از آن اتفاق آسیب روحی دیدیم؛ جسم من چیزی نشد ولی روحم واقعاً متلاشی شد. اینجا کوچک‌ترین صدایی که میومد، من واقعا به حالت جنون می‌رسیدم ولی به هر حال باید تحمل کرد.

اینجا همدلی مردم و همدلی هم وطنان رو دیدم. خیلی سریع آدم‌ها با هم دوست میشن و بهم کمک می‌رسونن.

می‌دونم مملکت خیلی الان خرابی زیاد داره خونه زیاد آسیب دیده ولی واقعاً اینجا کسایی هستن که بچه کوچیک دارن و واقعاً اذیت هستن. از آقای شهردار خواهش می‌کنم زودتر تکلیف این خونه‌ها رو معلوم کنه. شهرداری به مردم کمک کنه؛ می‌دونم انجام میدن ولی بی رودربایسی کارشکنی ممکنه پیش بیاد. ساختمون ما الان ۸ واحده و همه آواره‌ایم. یه خانمی از همسایه‌های ما مریض داره و شوهرش واقعاً وضعیت خوبی ندارد. تو رو به خدا آقای شهردار به درد مردم برسید.»

روایت پدری که فرزند خود را از دست داد

در میان روایت‌های هتل، با پدری روبرو شدیم که داغ از دست دادن فرزندش هنوز در صدایش تازه بود. آرام حرف می‌زد، اما هر جمله‌هایش سنگین بود؛ انگار کلمات را نه از حافظه که از دل زخمی بیرون می‌کشید. از پسرش گفت، امیرآرین؛ از زندگی کوتاهی که حالا در ذهنش پررنگ‌تر از همیشه ادامه داشت.

می‌گفت امیرآرین انگار از قبل می‌دانست به شهدای جنگ اخیر خواهد پیوست؛ در رفتارش نوعی آرامش و پذیرش دیده می‌شد که حالا معنای دیگری پیدا کرده است. پدر، میان اندوه و سکوت‌های طولانی، از فرزندی روایت می‌کرد که نبودنش حالا بیشتر از بودنش در خانه حضور دارد.

پژمان لنگری از ساکنین محله امجدیه از روز حادثه و از دست دادن فرزندش روایت می‌کند و می‌گوید:

«روز ۲۵ اسفند ماه حول و حوش ساعت ۱۲ و ربع تا ۱۲ و ۲۰ دقیقه اتفاق افتاد.

من تو لحظه اصابت اونجا نبودم. منزل مسکونی ما که یه مجموعه ۵ طبقه ۱۰ واحدی بود مورد اصابت سه موشک مستقیم قرار گرفت و من وقتی که برگشتم دیدم از خونه تقریباً هیچی باقی نمونده. با یه تلی از خاک مواجه شدم یعنی حتی چارچوب و اسکلت هم نداشت. انگار که کلاً خونه رو برداشته بودن از اونجا و برده بودند.

خب این اتفاق در جای خودش خیلی اتفاق عجیبی بود چون که قاعدتاً به ادعای آن‌ها دقیق و هدفمند می‌زنن! با تمام این فاکتورها و نمونه‌هایی که بالاخره دیدیم و شنیدیم هدف اون منزل مسکونی بود. منزل مسکونی که ۴ واحدش خالی بود و بقیه واحدها به جز واحد من افراد بالای ۶۵، ۷۰ ساله و از کار افتاده زندگی می‌کردن. حتی همسایه پایینی ما پیرمردی بود که روی ویلچر بود و تنها زندگی می‌کرد و به خاطر شرایط جسمی و فیزیکی که داشت از خونه خارج نمی‌شد.

وقتی جنگ پشت در هتل ماند

پسرم که در این حادثه به شهادت رسید حال و هوای عجیبی داشت و حالا این عجیب بودن بعد از این اتفاق برای من رمزگشایی شد.

پسر من در جنگ ۱۲ روزه توی تبریز سرباز پدافند هوایی ارتش بود و ۱۲ روز اونجا جنگید و در خط مقدم جنگ بود.

وقتی برگشت تهران به من گفت بابا اینجا که خبری نیست باید ما رو می‌دیدی که چه جوری میزنن.

پادگانی که توی تبریز خدمت می‌کرد، در جنگ قبلی زده بودن و تعدادی از رفیقاش شهید شده بودن. وقتی که برگشت به من گفت بابا چند تا از رفیقام شهید شدن من شهید نشدم. من همونجا به شوخی و خنده گفتم خب؛ هیچی گفت و رفت!

سربازیش تموم شد برای پایان دوره‌اش اومد و بعد برای تسویه حساب رفت و اقدام کرد برای کارت پایان خدمتش. جنگ رمضان شروع شد و اولین حرفی که زد به خنده گفت که بابا اینا دنبال من اومدن.

گفتم یعنی چی! آرین گفت می‌خوان منو بزنن، من شهید می‌شم.

بعد منم خندیدم باز گفتم پسرم تو زیر بمباران اف ۳۵ تو تبریز بودی و خط برنداشتی. گفت من بهت نگفتم که نگران نشی ولی اولین بمب که زدن ۷۰ متری من خورد و من ۲۰ متر تو هوا پرت شدم اما خون از دماغم نیومد. اینا از دست من عصبانی‌ان چون نتونستن کاری بکنن. اینا منو می‌زننن! من شهید میشم. گفت حالا شما که قبول نمی‌کنی ولی من شهید میشم در جریان باش.

گذشت و این اتفاق رخ داد و ما تصمیم گرفتیم که پیکرش رو اونجا به خاک بسپاریمش.

روز ۲۶ اسفند که ما پیکر پسرم رو از معراج شهدای بهشت زهرا تحویل گرفتیم، همراه آمبولانس رفتیم شهرستان، اقوام، فامیل و آشنایان بالاخره دور ما جمع بودند و اونجا مسائلی عجیب‌تری رو بازگو کردن.

خواهرم گفت که امیرآرین همش به من زنگ می‌زد می‌گفت که عمه من شهید می شما!

وقتی جنگ پشت در هتل ماند

ما حتی بعضاً دعواشم می‌کردیم، می‌گفتیم که تو دیگه الان تو پادگان نیستی و سربازم نیستی و زندگی عادی داری. چرا این حرف رو میزنی؟

مادرم (مادربزرگ شهید) تعریف کرد که یه روز تلفن خونه زنگ زد و من گوشی رو برداشتم. یه آقایی پشت تلفن میگه منزل آقای لنگری! بعد مادرم هم گفته که بفرمایید اون فرد هم گفته که شما چه نسبتی با امیر آرین لنگری دارید.

مادرم میگه مادربزرگشون میشم. بعد پشت تلفن گفت که من می‌خواستم یه خبری رو بهت بدم؛ امیر آرین شهید شده و می‌گفت حال من اونجا منقلب شد. بعد پشت تلفن شروع کرد خندیدن... و گفته بود اینجوری گفتم که آمادگی داشته باشی که این خبرو بهت دادن زیاد اذیت نشی.

چهار پنج روز قبل از جنگ بود که امیرآرین به من گفت که بابا حقوقتو کی میدن تا لباس بخرم!

بعد از اینکه عیدی و حقوق رو به حساب زدن، به آرین گفتم کی می‌خوای بری لباس بخری؟ یکم فکر کرد و گفت بابا یکم دست نگه دارعجله نکن.

تا امروز همه روایاتی که از امیر آرین شنیدم متوجه شدم انگار به یک شهودی رسیده بود. یه چیزی از آینده دیده بود که اینقدر با اصرار تعریف می‌کرد.

پدر آرین درباره حال و هوای زندگی در هتل می‌گوید: اسکان توی این هتل تجربه جدیدیه و قطعاً هم تکرار نشدنیه. اولاً من تشکر می‌کنم از پرسنل شهرداری تهران و شهرداری منطقه ۷ که حالمون رو درک کردن. من بعد از اون اتفاق حتی شناسنامه و کارت ملی نداشتم یعنی من یه ساعت از خونه رفتم بیرون و برگشتم و دیدم هیچی نیست.

آدم مسافرت هم که میره یه چمدون با خودش می‌بره؛ اما من همون رو هم نداشتم و فقط یه دست لباس تنم بود.

شهرداری هوامونو داشت و شرایطی را فراهم کرد که حداقل دغدغه اسکان نداشته باشیم تا بتونیم پیگیری بقیه کارهامونو انجام بدیم.»

پس از این هتل به سراغ هتل پارسیان کوثر رفتیم. در دل اقامت موقت این هتل، زندگی برای بچه‌ها متوقف نشده بود. گوشه‌ای از لابی هتل به فضای بازی اختصاص داده شد و خنده‌های کودکانه در آن جریان داشت.

دختربچه‌ها بیشتر وقت‌شان را در حیاط می‌گذرانند جایی برای بازی و دویدن، این بازی‌ها برای لحظاتی سایه جنگ را از ذهن‌شان دور می‌کند. در کنار این فضا، معلمان داوطلب هم به هتل می‌آیند و با برگزاری کلاس‌های ساده، به کودکان کمک می‌کنند تا از درس و مدرسه عقب نمانند.

در کنار رسیدگی به آموزش، توجه به وضعیت روحی آسیب‌دیدگان هم جدی گرفته شده است. برای افرادی که با تروماهای جنگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند، پایش روانشناسی در نظر گرفته شده و تیمی از روانشناسان به‌ طور مستمر با آن‌ها گفت‌وگو می‌کنند تا از شدت فشارهای روحی کاسته شود.

در میان ساکنان، افرادی دیده می‌شوند که هنوز با زخم و آثار جسمی جنگ درگیرند؛ از کسانی که با ویلچر تردد می‌کنند تا زنی که پس از ۳۵ روز بستری در بیمارستان، با دستی شکسته به اینجا آمد.

خانواده‌ای که از ابتدای جنگ در هتل ماندند

علیرضا سرلک یکی از ساکنان این هتل روز حادثه را روایت می‌کند و می‌گوید: «بعد از انفجار همه چیز محو بود چیزی نمی‌دیدیم؛ پسر بچه ۲ ساله‌ام را بغل کردم و با بچه‌ها به سختی از خونه بیرون اومدیم؛ درها کنده شده بود. پدرم طبقه پایین بود و دیدم هاج و واج جلوی در وایساده.

با خانواده به داخل کوچه رفتیم و همون روز اول با ما تماس گرفتن و هتل اومدیم. از اول جنگ اینجا اسکان پیدا کردیم.

زندگی کردن دائمی توی هتل سخته ولی خب الحمدالله خوبه. من در جنگ ایران و عراق ۱۵ سالم بود و یادمه. اینجا آدمای جدید دیدیم و دختر من هم دو سه تا دوست جدید پیدا کرده. برخورد پرسنل هتل هم خوب بوده. الان نزدیک ۵۰ روز ه تو هتل هستیم و اما ماشینم زیر آوار مونده. کاراشو کردم ولی هنوز خبری نشده. خونه زیر خاک مونده و ان‌شاءالله شرایط درست میشه»

روزهای پس از جنگ آدم‌ها باید با جای خالی‌ها کنار بیایند؛ با خاطره‌هایی که مدام تکرار می‌شود. این هتل‌ها روزی خالی خواهند شد، اما آنچه در ذهن و جان ساکنانش مانده، به این سادگی‌ها تمام نمی‌شود. روایت‌هایی که اینجا شکل گرفته، تنها متعلق به این مکان نیست؛ بخشی از حافظه شهری است که جنگ را از نزدیک لمس کرده است.

پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
ارسال به دوستان