عصر ایران/ سواد زندگی؛ مریم طرزی- احتمالاً برای شما هم پیش آمده که در مهمانی یا کنار خانواده، ناگهان حس کنید با همه فاصله دارید. انگار یک دیوار نامرئی شما را از دیگران جدا کرده است. این احساس، همان تنهایی زنانه است؛ تجربهای رایج اما اغلب ساکت و پنهان.

تنهایی زنانه فقط مربوط به خلوت فیزیکی نیست، بلکه گاهی همین وسط شلوغی زندگی روزمره، با همه رفتوآمدها و مسئولیتها، باز هم احساس میکنید کسی صدایتان را نمیشنود یا هیچکس نمیفهمد چه میگذرانید.
این حس که در میان جمع، باز هم احساس تنهایی می کنیم، پیش از این هم ذهن فیلسوفان را به خود مشغول کرده بود.
ژان-پل سارتر، فیلسوف نامدار فرانسوی، در نمایشنامه مشهور خود به نام «در بسته» (Huis Clos) این ایده را مطرح میکند که «جهنم، دیگران هستند» (L'enfer, c'est les autres).
اما منظور سارتر از این جمله تند و تیز، نفرت از مردم یا دعوت به گوشهگیری نیست. او در توضیح این جمله میگوید که منظور این است که اگر رابطه ما با دیگران دچار کژتابی و ناسلامتی شود، آنگاه آن دیگری برای ما به یک جهنم تبدیل میگردد.
از نگاه سارتر، ما انسانها همواره در معرض «نگاه دیگری» هستیم. همین که فرد دیگری وارد صحنه میشود، ما ناچار خودمان را از دریچه نگاه او میبینیم و داوری میکنیم.
این نگاه، به قول سارتر، ما را از یک «سوژه» آزاد که خودش جهان را معنا میبخشد، به یک «ابژه» (شیء) تقلیل میدهد که توسط دیگری تعریف و قضاوت میشود.
درست به همین دلیل است که گاهی در یک مهمانی شلوغ، زیر بمباران نگاهها و قضاوتهای دیگران، احساس میکنیم هویت ما از دستمان ربوده شده و درون پوستهای از انتظارات دیگران گرفتار آمدهایم.
این احساس، همان «تنهایی در میان جمع» است؛ نه فقدان افراد، بلکه فقدان ارتباطی اصیل و آزاد که در آن ما را نه به مثابه یک شیء، بلکه به عنوان یک انسانِ درحال شدن و سوژهای آزاد ببینند.
سارتر معتقد بود ما محکوم به آزادی هستیم و میتوانیم خود را از زیر بار این نگاههای محدودکننده رها کنیم.
هیچکس جز خودمان نمیتواند تعیین کند که ما چه کسی هستیم. اما تا زمانی که از قدرت این «نگاه دیگری» بر روح و روان خود آگاه نباشیم، در بند آن خواهیم ماند و هر جمعی برای ما میتواند به زندانی خفهکننده تبدیل شود.
دلایل مختلفی میتواند پشت این احساس تنهایی باشد. گاهی این احساس ناشی از فاصله میان آنچه در زندگی میگذرد با آنچه واقعاً حس میکنید، بروز میکند.
گاهی به خاطر نداشتن کسی است که واقعاً حرفهایتان را بفهمد. خستگی از مسئولیتهای زیاد و فشار ذهنی همیشگی، همیشه به فکر دیگران بودن و خودتان را فراموش کردن، یا حتی از دست دادن ارتباط با خود واقعیتان نیز میتوانند دلایل این احساس باشند.
جالب است بدانید این نوع تنهایی اغلب سراغ زنانی میآید که خیلی فعال، پرتلاش و مسئولیتپذیر هستند؛ همان زنانی که همه به آنها تکیه میکنند، اما خودشان جایی ندارند تا تکیه کنند.
خیلی از مواقع، تنهایی با یک سؤال بزرگ همراه میشود: «اصلاً من به کدام سمت دارم میروم؟»
این حسِ گم کردن جهت زندگی گاهی بعد از اتفاقهایی مانند جدایی یا طلاق، فرسودگی شغلی (همان خستگی مفرطی که دیگر نمیتوانید حتی از رختخواب بیرون بیایید)، تغییر بزرگ زندگی (مثل مهاجرت، ازدواج یا بازنشستگی)، دوری از خانواده، یا هر دوره گذار و تحول شخصی بیشتر میشود.
در این لحظههاست که نمیدانید دیگر چه چیزی برایتان مهم است و کدام راه را باید بروید.
تنهایی همیشه خودش را با گریه یا شکایت نشان نمیدهد. گاهی نشانههایی مانند حس پوچی یا این احساس که با بقیه فرق دارید،گوهی بر تنهایی است.
خستگیای که با خواب خوب هم خوب نمیشود، از دست دادن شوق و انگیزه برای کارهایی که قبلاً دوست داشتید، دشواری در فکر کردن به آینده، کنارهگیری از جمع و خلوت گزیدن، و کم شدن اعتماد به نفس، همگی میتوانند زنگ خطری باشند که میگویند: «به زمان نیاز داری تا دوباره با خودت آشتی کنی.»
بازسازی درونی یعنی اینکه نخواهید خلأ درونتان را یکشبه پر کنید، بلکه میخواهید دوباره با خود واقعیتان ارتباط برقرار کنید.
برای این کار، میتوانید قدمهای زیر را امتحان کنید.
ابتدا احساس خودتان را بپذیرید و به جای گفتن «چرا من اینقدر ضعیفم؟» به خود بگویید «خوب است میفهمم چه حسی دارم.»
سپس آهسته بروید و به خودتان وقت بدهید، چون نیازی نیست همین امروز همه چیز درست شود.
از خودتان بپرسید واقعاً به چه چیزی نیاز دارید؛ شاید استراحت، شاید یک مکالمه عمیق، و شاید هم کمک حرفهای.
دوباره گوش کردن به صدای درونتان را تمرین کنید؛ مثلاً با نوشتن دفترچه، تنها راه رفتن، یا چند دقیقه نشستن در سکوت.
در نهایت، قدمهای کوچک برای ارتباط دوباره با دیگران بردارید؛ نه اینکه خودتان را مجبور کنید حتماً به مهمانی بروید، بلکه مثلاً با یک دوست صمیمی تماس بگیرید.
این مسیر به مهربانی با خودتان نیاز دارد و گاهی تنها راه رفتن در آن سخت است، بنابراین بهتر است از یک راهنما کمک بگیرید.
خیلی از زنانی که احساس تنهایی میکنند، بعد از چند جلسه مشاوره میگویند: «کاش زودتر آمده بودم.»
رواندرمانی یک فضای امن فراهم میکند برای حرف زدن بدون ترس از قضاوت شدن، فهمیدن اینکه چرا این احساسات را دارید، شناخته شدن واقعی توسط یک فرد حرفهای، و پیدا کردن دوباره یک قطب نمای درونی.

باور کنید قدم اول برای اینکه دیگران شما را بفهمند، این است که خودتان خودتان را بفهمید. این ارتباط دوباره از راههایی مانند توجه به احساسات روزانه، حتی برای چند دقیقه؛ گوش کردن به سیگنالهای بدنتان (کجا منقبض میشوید؟ کجا آرام میگیرید؟)؛ کشف دوباره چیزهایی که واقعاً به شما حال خوب میدهند (نه چیزهایی که دیگران انتظار دارند)؛ و پس گرفتن فضای درونیتان ممکن میشود.
بله، تنهایی زنانه دردناک است، اما خیلی از زنان بعد از این دوره میگویند: «بزرگترین تحول زندگیام از همان روزهای سخت شروع شد.»
این دوران شما را دعوت میکند به آهسته شدن و پایین آوردن سرعت زندگی، گوش کردن به نیازهایی که همیشه نادیده گرفته میشدند، مرتب کردن اولویتها، فهمیدن اینکه چقدر ارزش دارید، و باز کردن دری به سوی امکانهایی که قبلاً نمیدیدید.
پس فرار نکنید؛ بایستید و به این احساس نگاه کنید؛ شاید دارد چیز مهمی به شما میگوید.
احساس تنهایی در میان جمع، آن گونه که از فلسفه سارتر آموختیم، لزوماً ناشی از نبودن دیگران نیست، بلکه گاه ریشه در کیفیت حضور آنها دارد.
هر نگاهی که به ما دوخته میشود، اگر سرشار از قضاوت، انتظار یا تقلیل ما به یک نقشِ از پیش تعیینشده باشد، میتواند ما را از آنچه واقعاً هستیم دور کند و در لاکی از خاموشی و فرسودگی عاطفی زندانیمان سازد.
این همان «جهنم دیگران» است؛ نه به این معنا که انسان ذاتاً برای انسان شر است، بلکه به این معنا که رابطههای ناسالم، نگاههای محدودکننده و نشنیده گرفته شدنِ مکرر، میتوانند زندگی روانی ما را به تدریج از معنا تهی کنند.
اما آگاهی به همین نکته، نخستین گام رهایی است. سارتر میگفت ما «محکوم به آزادی» هستیم؛ یعنی هیچ جبری غیر از خودمان نمیتواند تعیین کند که چه کسی باشیم.
ما میتوانیم از زیر بار تعریفهایی که دیگران از ما ساختهاند، بیرون بیاییم. میتوانیم یاد بگیریم نگاه دیگری را نه به مثابه یک حکم نهایی، بلکه فقط یکی از هزاران آینه ممکن ببینیم.
این رهایی، یکشبه رخ نمیدهد، اما با هر قدم کوچک به سمت شنیدن صدای درونیمان، قدرتی را که سالها به دیگران واگذار کرده بودیم، پس میگیریم.
این یک حقیقت است؛ شما تنها نیستید، نه فقط به این معنا که زنان دیگری نیز همین حس را تجربه میکنند، بلکه به این معنا که ظرفیت خروج از این تنهایی، در درون خودتان نهفته است.
نیازی نیست منتظر بمانید کسی بیاید و نجاتتان دهد. نیازی نیست خود را به زور به جمعی بچسبانید که در آن دیده نمیشوید. گاهی تنها راهِ برونرفت از این درد، توقف کردن، نفس کشیدن و پرسیدن این سؤال است: «من واقعاً چه احساسی دارم؟ به چه چیزی نیاز دارم؟»
تنهایی زنانه میتواند پایان یک فصل باشد، اما میتواند آغازی برای بازنویسی اصیلتر فصلهای بعدی زندگی نیز باشد. این انتخاب از آنِ شماست. این قدرت درون شماست.
اگر تا اینجا این مطلب را خواندهاید، یعنی بخشی از وجودتان میداند که زمان تغییر فرا رسیده است. به این صدا اعتماد کنید.
کانال تلگرامی سواد زندگی: savadzendegi@