عصر ایران؛ مهرداد خدیر- در حالوهوای بعد از جنگ 40 روزه و با کابوس بیکاری بر سر اقتصاد ایران، نوشتن و خواندن دربارۀ روز جهانی کارگر حال و حوصلهای از جنس و لونی دیگر میخواهد چرا که اگر کارگران - به مفهوم اعم آن و شامل هر حقوقبگیر غیر دولتی که در سود بنگاه سهمی ندارد- شرمندۀ اهل و عیالاند و حیران تورمی که همین تازگی نرخ نقطه به نقطه آن به نسبت همین ماه در سال گذشته 74 درصد اعلام شد، حق این است که بگوییم کارفرمایان نیز کاسه چهکنم چه کنم به دست گرفتهاند و نباید دوقطب متضاد ترسیم کرد.
در این میان قطع اینترنت هم قوز بالای قوز شده و کارگر و کارفرما را با هم از نفس انداخته.
دست دولت هم که به تعبیری خود کارفرمای بزرگ است خالی است و کل همت و دغدغه آن مصروف این است که مبلغ کالابرگ را تأمین کند یا اندکی بر آن بیفزاید.
با این همه دولت به مفهوم اعم آن همچنان منبع رانت و امکانات است و بنگاهها به نسبت نزدیکی و دوری از قدرت بهرهمندتر یا بی بهره ترند.
اینیاتسیو سیلونه در «نان و شراب» مینویسد: "دولت یک دست دراز دارد و یک دست کوتاه. دست دراز دولت به همه جا میرسد و برای گرفتن است و دست کوتاه برای دادن است و فقط به کسانی میرسد که خیلی نزدیکاند!"
اگرچه همۀ مفاهیم دگرگون شده اما این یک قاعده گویا هنوز کار میکند!
باری، امروز 11 اردیبهشت 1405 خورشیدی بر آن سرم که سری بزنم به 11 اردیبهشت 1358 که اولین روز کارگر در نظام تازه تأسیس جمهوری اسلامی برگزار شد و به بهانۀ آن میتوان نکاتی را بازگفت و قبل از آن یادآوری این نکته ضرورت دارد که وضعیت استثنایی کنونی را هم باید درک کرد و جای خرسندی است که آخرین جملۀ پیام دیروز رهبری جدید که به مناسبت روز ملی خلیج فارس صادر و منتشر شده با این وعده پایان مییابد که " مواهب اقتصادی اِعمال مدیریت جدید تنگۀ هرمز ، دل ملت را شاد خواهد کرد" و این یعنی سیاستهای مختلف باید به موهبت اقتصادی و بهبود معیشتی و رفاه بینجامد حتی استراتژی نظامی کنونی در خلیج فارس.
از بحث روز کارگر دور نیفتیم و به تعبیر دکتر سروش، بر سر سخن خود شویم و سراغ تاریخ و پیشینه برویم:
اول: انقلاب ۱۳۵۷ در حالی به پیروزی رسید که گفتمان چپ در جهان هواخواهان بسیار و در ایران صدای بلندی داشت. از این رو جمهوری اسلامیِ نوپا از یک سو نمیتوانست به همبستگی گفتمانهای سلبی پیش از انقلاب در دوران استقرار هم ادامه دهد و از جانب دیگر نیروهای مذهبی متهم به پیوند با منافع بازار بودند و میخواستند این انگ را از خود دور کنند.
در این فضا و برای آن که مارکسیستها و نیروهای چپ دست بالا را پیدا نکنند حزب جمهوری اسلامی در ۱۱ اردیبهشت ۱۳۵۸ راهپیمایی سراسری به راه انداخت و بخش کارگری آن توانست نیروهای کارگر را در حمایت از جمهوری اسلامی به حرکت آورد.
این مراسم در تهران و در میدان امام حسین ( نام تازۀ میدان فوزیه) با حضور صدها هزار نفر برگزار شد که البته همه کارگر نبودند ولی در آن فضا هژمونی گروههای چپ در تبلیغ روز کارگر را شکست. دولت موقت مهندس بازرگان متهم به گرایشهای لیبرالی و سرمایهداری بود اما وزیر کار آن -داریوش فروهر- چنین قضاوت نمیشد. او که به عنوان چهرهای ملیگرا شناخته میشد و خود دبیر یک حزب بود، حاضر به سخنرانی در مراسم حزب دیگر در روز کارگر نشد اما یک چهره ملی دیگر که سودای ریاست جمهوری در سر میپروراند این فرصت را واننهاد و سخنران اصلی شد: ابوالحسن بنیصدر. این تنها آیینی بود که دکتر محمد بهشتی و ابوالحسن بنیصدر دوشادوش هم حرکت کردند و هر دو هم سخنرانی کردند.
در آن روز -11 اردیبهشت 1358 - روزنامهای منتشر نشد چون کارگران روزنامهها و چاپخانهها قایل به تعطیلی این روز بودند و خبر راه پیماییها و تظاهرات و خواستها هم در روز بعد عملا تحتالشعاع ترور استاد مرتضی مطهری در همان شب قرار گرفت.
دوم: اگر مرحوم مطهری را فرقان در شامگاه آن روز ترور نکرده بود موضوع کار و کارگری و این سخن امام خمینی که «خدا هم کارگر است» بیشتر مورد توجه و تحلیل قرار میگرفت اما تنها جلد یکی از مجلات هفتگی با این گفته طراحی شد.
البته اصل جملۀ رهبر فقید انقلاب این بود: "حق تعالی هم کارگر است"؛ نگاهی کاملا عرفانی که نه در ادبیات مارکسیستی مشابهی داشت و نه حتی در ادبیات دینی. چون ما در فقه، کارگر و کارفرما نداریم، اجیر و موجر داریم و به همین اعتبار چند سال بعد شورای نگهبان قانون کار پیشنهادی دولت مهندس موسوی را رد کرد و گفتند رابطۀ اجیر و موجر به دولت چه ربطی دارد که حداقل دستمزد و حداکثر ساعت کار و حداقل سن تعیین کرده است؟ امام اما از نگاه اجیر و موجر فراتر رفته بود و میدانست که با آن فقه سنتی نمیتوان کشورداری کرد و تئوری مصلحت را درانداخت و قانون کار را مجمع تشخیص مصلحت تصویب کرد که در آن زمان نام آن شورای تشخیص مصلحت بود و واقعا کارآیی داشت و مانند امروز تشریفاتی نشده بود.
سوم: نیروهای مذهبی مهمترین رقیب گفتمانی خود را چپها میدانستند و به همین خاطر میکوشیدند این مفهوم را القا کنند که در اسلام هم به کار توجه شده و جمهوری اسلامی در خدمت سرمایهداران نخواهد بود. این تصور غالب بود که کارخانهداران پولها را بردهاند و کافی است بانک و دولت و کارخانه دست خودمان باشد تا ایران، گلستان شود. این باور که ثروت را باید خلق و ایجاد کرد اما کاملا غایب بود چون همه خیال میکردند پول، زیاد است منتها یک عده چپو و چپاول کردهاند و کافی است کار را به دست آدمهای چشمودلسیر و پاک بدهیم تا ثروت را توزیع کنند. به جای خلق و تولید ثروت همه به دنبال توزیع ثروت بودند نه خلق آن.
چهارم: در 11 اردیبهشت 58 حداقل دستمزد کارگران ( رسمی) ماهانه 700 تومان بود ولی دو ماه بعد وزیر وقت کار (داریوش فروهر) بی آن که با هیأت دولت در میان گذاشته باشد آن را بیش از دو برابر کرد و به 1700تومان رساند که با دلار ۷ تومانی ۲۵۰ دلار میشد و همین ۲۵۰ دلار در سال های بعد هم مبنای محاسبه پنهان قرار گرفت.
به زبان سادهتر تا اوایل دهه 90 در واقع بر اساس قیمت دلار و با همان 250 دلار تعیین میشد اگرچه هیچگاه رسما هیچ کس به این 250 دلار اشاره نمیکرد. از این رو مقایسه با قیمت طلا درست نیست و با همان 250 دلار باید محاسبه شود تا حداقلها تضمین شود مضافا به این که تا قبل از هدفمندی یارانهها بحث یارانه غیر مستقیم هم در میان بود و یارانه مستقیم نتوانست افزایش را پوشش دهد.
پنجم: با این که حداقل دستمزد همه ساله افزایش داشته و از ۱۰۰۰ برابر به نسبت ۴۰ سال قبل هم بیشتر شده اما چون قدرت خرید بر پایه دلار مقایسه میشود چنین احساسی درنمیگیرد. به بیان دیگر از دهه 90 به این طرف دلار از آن پیشی گرفته است. به بیان روشن تر قدرت خرید ۱۷۰۰ تومان سال ۵۸ بر اساس دلار ۷ تومانی بیش از ۱۶ میلیون تومان با دلار ۱۵۰ هزار تومانی است!
ششم: با حذف گروههای چپ و بعدتر فروپاشی اتحاد شوروی، میدانداری آنان در روز کارگر از میان رفت اما ۱۱ اردیبهشت همه ساله گرامی داشته میشود منتها کل ماجرا به خانه کارگر سپرده شده و عملا از سندیکاهای مستقل کارگری خبری نیست و در قانون کار جمهوری اسلامی ایران هم شورای اسلامی به جای سندیکا نشسته است. شورا اما سندیکا نیست. بگذریم که شوراها هم عملا مسلوبالاراده شدهاند.
هفتم: ماده ۳۳ قانون کار پیش از انقلاب، حق اخراج را به کارفرما میداد و در قانون کار بعد از انقلاب این حق از کارفرما ستانده شد و از شگفتیهای اقتصاد ایران این است که تار و پود آن سرمایهداری است و سرمایه بر کار میچربد اما قانون کار نسبتی با این نگاه و واقعیت ندارد.
به همین خاطر این پرسش درمیگیرد که اگر سرمایهداری است پس چرا این قدر دولتی و ارگانی است و اگر چپ و مارکسیستی است چرا حقوق کارگران این قدر نازل است و سندیکا ندارند؟
یک اقتصاددان با ابداع اصطلاح "سرمایه داری رفاقتی" کوشیده برای این پارادوکس پاسخی بیابد.
هشتم: در مراسم حزب جمهوری اسلامی در 11 اردیبهشت 1358 سه تن سخنرانی کردند و هر سه از آرمانهایی ذیل اقتصاد اسلامی یا اقتصاد توحیدی گفتند. مرور زمان اما روشن کرد مقولهای به نام "اقتصاد اسلامی" نداریم چرا که اساس اقتصاد "سودجویی" است حال آن که هدف دین معطوف کردن به خداوند و معاد است و ربطی به سود و کسب منفعت ندارد. کما این که "ادبیات اسلامی" نداریم چون سر و کار ادبیات با عشق است و سر و کار دین با آفریننده و البته هم "اقتصاد مسلمانان" داریم و هم "ادبیات مسلمانان" و این همان نکته بود که در آغاز انقلاب کثیری از آن غفلت ورزیدند. به این معنی که خود مسلمانان باید سیاست و اقتصادشان را سامان دهند و متناسب با زمان و نیازها الگو و مشی طراحی کنند نه آن که مدل پیشاپیشی عرضه شده باشد.
آن سه سخنران بهشتی و بنیصدر و علی ربیعی بودند. اولی چند ماه بعد ایدههای خود را در قانون اساسی گنجاند و اگر جواب داده بود رفیق شفیق و یار او - هاشمی رفسنجانی- دههها بعد ناچار نمیشد به نام تفسیر موسَع اصل 44 قانون اساسی را وارونه کند و این هم از شگفتیهای زمانه است که برای خصوصی سازی به اصلی استناد شود که اقتصاد ایران را دولتی کرد!
بنیصدر هم رؤیای اقتصاد توحیدی را در سر میپروراند و چون رییس جمهورییی شد که دولت را در اختیار نداشت نمیتوان گفت موفق شد یا نه اما هر چه بود اقتصاد توحیدی از روی کاغذ به صحنۀ عمل نیامد و سومی در آن روزگار نماینده کارگران شرکت جنرال موتورز بود با 23 سال سن و طبعا شعارهایی داد تا از کمونیستها جا نمانند.
در آن زمان مسابقه اصلی بین مذهبیها وچپیها بر سر این بود که بگویند کدام عدالتخواهترند و رییس جمهوری فعلی هم در آن زمان دانشجوی پزشکی و در چالش با نیروهای چپ بود تا ثابت کند نهجالبلاغه به قدر کافی عدالتخواهانه است تا به سوسیالیسم آنها نیاز نباشد و اگر با ربط و بیربط از مهمترین گنجینۀ حافظۀ خود استفاده میکند به خاطر همین سابقه است در حالی که رقابت بین نیروهای مسلمان با چپ فرونشسته و داستان اساسا تغییر کرده است.
نهم: شاید اگر آقای مطهری عضویت در حزب جمهوری اسلامی را پذیرفته بود سخنران مراسم حزب در میدان امام حسین هم او بود و در این حالت از ترور هم جِسته بود و به خانۀ دکتر سحابی نمیرفت.
دهم: آیتالله بهشتی دبیر کل حزب اما به اصول اقتصادی مطابق آموزههای سید محمد باقر صدر (اقتصادنا) باور داشت. او با هوش سیاسی بسیار بالاتر از همصنفان و حتی روشنفکران و دیگر سیاسیون، رقبا را میشناخت و بی آنکه متهم به گرایشهای چپ شود قانون اساسی را از گرایشهای سرمایهسالار دور کرد اما 15 سال بعد ناگزیر شدند به شرحی که در بالا رفت به اسم تفسیر اصل آن اصل را وارونه کنند. مهندس موسوی که خود قایل به این گفتمان بود در سال 88 و در مناظره با محسن رضایی به همین موضوع اشاره کرد و گفت تغییر کامل روح اصل44 نیاز به همهپرسی دارد و با تفسیر نمیشود. با مزه اینکه بانک و بیمه و کشتیرانی را حسب ظاهر و بر خلاف نص قانون اساسی خصوصی کردند ولی نوبت به صدا و سیما که میرسد و در همان اصل آمده میگویند در قانون اساسی آمده که دولتی باشد و البته میدانیم که دست دولتهای غیر اصولگرا هم از آن کوتاه است.
یازدهم: سالهاست دیگر عبارت «خدا کارگر است» را نمیبینیم. البته عین تعبیر امام این بود: "حق تعالی مبدا کار و کارگری است. فعال است. عالَم ما بعدالطبیعه در جنت و نار همه از کار و کارگری پیدا شد و بهشت و دوزخ از کار انسان است. پس حق تعالی هم کارگر است..."
بر این اساس چقدر اسفبار است که در این روزگار دیه خون کارگر اگر به بانک سپرده و سود ماهانه دریافت شود از دستمزد شرافتمندانه دوران حیات و کار او بیشتر است!
دوازدهم: چون امروز اولین روز کارگر در جمهوری اسلامی در غیاب آیتالله شهید سید علی خامنهای است این اشاره هم مناسبت دارد که ایشان صبح 22 بهمن 1357 در کارخانهای در جاده مخصوص کرج سخنرانی داشتند چرا که فضای کارگری را نیروهای چپ تسخیر کرده بودند و یک روحانی عضو شورای انقلاب به جمع آنان رفته بود تا کارگران مجذوب گفتمان چپ نشوند و در راه بازگشت از رادیو خودرو خود( پیکان استیشن) خبر سقوط کامل رژیم و پیروزی انقلاب را میشنود و توقف میکند و سجده شکر میگزارد.
سیزدهم: در تقویم رسمی شاید روز کارگر یگانه روز مهمی باشد که با مناسبتهای جهانی انطباق دارد. در مواردی چون روز مادر و مناسبتهای دیگر ترجیح با مناسبتهای مذهبی بوده ولی طبعا در سنت دینی و فقهی مناسبت کارگری یافت نشده است.
چهاردهم: هر چند در ذهن همه واژۀ کارگر تصویر مردان و زنانی یونیفورمپوش و شاغل در کارخانهها را تداعی میکند و اگرچه هنوز این گروه از شریفترینهای جامعۀ کارگریاند اما هر که دستمزد ثابت و مشخصی دارد که پا به پای تورم پیش نمیرود و سهمی از سود بنگاه هم ندارد کارگر است کما این که بسیاری از انجمنهای صنفی تیپ وزارت کار در عنوان خود کلمۀ "کارگری" را هم دارند منتها خیلیها انگار ابا دارند از نام کامل!
کار به جایی رسید که بانک رفاه کارگران هم کلمۀ سوم را مدتها برداشته بود چون تصور میکردند با تصویر تجاری از آن منافات دارد. وقتی شعار بانک کشاورزی شد «بانکی برای همه» و شعار بانک مسکن شد «بانک پاسخگو» بانک رفاه کارگران هم ترجیح داد به نام بانک رفاه شناخته شود در حالی که در جریان عزل مدیر وقت آن دیدیم که وزارت کار تا چه حد میتواند مداخله کند.
بر این اساس میتوان گفت به جز انحراف بانکهای خصوصی که در دولت مهندس موسوی مانع شدند و بعدها رخ داد و کار به بانک آینده و بانکهای نظامی کشید که وبال بانکهای ملی و سپه شدند انحراف دیگر تجاری شدن بانک های تخصصی بود.
در حالی که قرار نبود بانک کشاورزی و بانک رفاه کارگران فقط در نامْ یادآور کشاورز و کارگر باشند و اگر یارانهها را احمدی نژاد به انحراف نکشیده بود بهترین الگو همان بانک صنعت و معدن میتوانست باشد که به صنعتگر وام میداد اما به جای بهرۀ مثلا 20 درصد 10 درصد میگرفت و 10 درصد دیگر را دولت به بانک صنعت یارانه میداد. استفاده درست از یارانه همین است و تصور کنید همین فرمول در بانک های رفاه کارگران و کشاورزی و فرهنگیانی که تشکیل نشد هم برای کارگر و کشاورز و فرهنگی اجرا میشد ولی نشد و به اینجا رسیدیم که هم بانک ها زیان دهاند و هم مردم گرفتار.
پانزدهم: تصور غالب در دهۀ 50 این بود که یک عده کارخانهدار کارگران را استثمار میکنند و در سالهای اخیر یکی از آگهیهای کارخانۀ مینو در فضای مجازی میچرخد که مربوط به استخدام در آن و امتیازات کارگران است.
فضا به قدری نامساعد شده که بر دست و بازوی هر که حقوقی میپردازد باید بوسه زد چون این پول را در ملک و ارز و طلا و خودرو به جریان نینداخته ولو قصد برخی این باشد که بتوانند به منابع رانت و قبلتر ارزهای ترجیحی نزدیکتر باشند یا پوششی برای فعالیتهای دیگر. ولی اگر هم چنین باشد معیار امروز من برای قضاوت دربارۀ آدم ها واقعا این است که چند نفر از بنگاه او نان میبرند.
همان گونه که در ساختار فرسوده آموزش و پرورش ایران معلم و محصل با هم رنج میبرند و مرارتْ جای لذت را گرفته در بازار کار هم کارفرما و کارگر هر دو تحت فشارند. اولی باید پاسخْگوی مالیات و شهرداری و بیمه و بهرۀ بانک و تورم و تحریم و جنگ و قیمت ارز و رقابت با کالای قاچاق باشد و دومی از عهده تأمین ضروریات برنیاید.
دوران دو گانهسازی به سر رسیده و چراغ هر بنگاه روشن را باید پاسْداشت.
بنگاه هم تنها به معنی مصطلح کارخانه نیست. قطع اینترنت هم هزاران نفر را بیکار کرده و بستن یک روزنامه هم چنین است.
مطابق آمارها از 92 میلیون ایرانی تنها 24 میلیون نفر کار می کنند و اگر نرخ بیکاری پایین تر از این نسبت است به خاطر آن است که کافی است شخص در هفته دو ساعت کار با درآمد داشته باشد تا به او نگویند بیکار. یا معیار جمعیت فعال و متقاضی کار است و زن تحصیل کرده اما خانهدار و غیر شاغل بیکار به حساب نمیآید.
اگر جنگ نبود، اگر تحریم نبود، اگر فرسودگی صنعت و بیبرقی و بیآبی و اثر آن بر کشاورزی و ناترازی و پیر شدن جمعیت هم نبود باز با هوش مصنوعی و جا ماندن از فناوری خطر بیکاری جدی بود چه رسد به حالا که جنگ و قطع اینترنت هم به دلایل تازه بدل شدهاند.
به جای تکرار شعارهای بیمزه همه باید به این نتیجه برسیم که کار مُلک و ملت به تدبیرهای تازه تری هم نیاز دارد. چه، سیاست و اقتصاد و دیپلماسی چنان در هم تنیده اند که گره یکی بی گشایش دیگری گشودنی نیست.