عصر ایران؛ یلدا آذرپی- دگردیسی مواضع شیرین عبادی، حقوقدان برجسته و برندۀ جایزه نوبل صلح به فعال سیاسی حامی فشارهای حداکثری، یکی از مناقشهبرانگیزترین موضوعات در تحلیل رفتار نخبگانِ خارجنشین است. خانم عبادی که روزگاری نماد ایستادگی مدنی در چارچوب قانون و مخالفت با هرگونه دخالت خارجی در امور داخلی ایران بود، در سالهای اخیر چرخشی بنیادین را به نمایش گذاشته است؛ تغییری که به نظر میرسد در بستری از انسداد سیاسی داخلی و سرخوردگی از الگوهای تغییر تدریجی شکل گرفته است.
او با عبور از جایگاه داور بیطرفِ حقوق بشر، به عرصهای گام نهاده که مرز میان دفاع از حقوق شهروندان و حمایت از ابزارهای فشار بینالمللی ــ که مستقیماً معیشت همان شهروندان را هدف قرار میدهد ــ مخدوش شده است. تحلیل این روند مستلزم درک تقابل میان «اخلاق مسئولیت» و «اخلاق آرمانگرایانه» در اندیشۀ اوست. میل به تغییر ساختاری، او را به ائتلافهای سیاسی نامتجانس و پذیرش راهکارهای سخت کشانده است.
شیرین عبادی در دهۀ هشتاد خورشیدی، مرجعیتش را از دفاع حقوقی در پروندههای حساس و تأکید بر اصلاحات گامبهگام کسب کرد. او در آن مقطع بهصراحت با هرگونه تحریم یا فشار خارجی که منجر به تضعیف جامعۀ مدنی ایران میشد، مخالف بود. ولی با گذشت زمان و استقرار در فضای خارج از کشور، نگاهش از «اصلاح قانون» به «تغییر ساختار» متمایل شد.
این دگردیسی باعث شد ابزارهای حقوقی را برای دستیابی به اهداف سیاسی به خدمت بگیرد. از دید منتقدان، این چرخش نشاندهندۀ ناامیدی عمیق از پتانسیلهای داخلی برای تغییر بود. او در واقع با خروج از پیلۀ کنشگری مدنی، به بازیگر سیاسیِ تمامعیاری تبدیل شد که معتقد بود بدون ابزارهای فشار بیرونی و فروپاشی نظم مستقر، احقاق حقوق بشر ناممکن است. این رویکرد، او را از بدنۀ حقوقدانان سنتی جدا و به جریانهای رادیکال سیاسی نزدیکتر کرد.
بزرگترین نقد به عملکرد اخیر خانم عبادی، تناقض میان عنوان «سفیر صلح» و تشویق دولتهای غربی به اِعمال تحریمهای فلجکننده است. او که پیشتر تحریم را ابزاری غیرانسانی میدانست، در سالهای اخیر به یکی از لابیگران اصلی برای انزوای اقتصادی ایران تبدیل شده است. استدلال او و همطیفانش بر این پایه استوار است که تضعیفِ بنیۀ مالی حکومت، هزینۀ سرکوب را بالا میبرد؛ اما واقعیتهای میدانی نشان میدهند پیامد اصلی این سیاست، کوچکشدن سفرۀ مردم و تضعیف همان طبقۀ متوسطی است که موتور محرکِ تغییرات دموکراتیک محسوب میشود.
این تغییر موضع نشاندهندۀ اولویتِ «هدف سیاسی» بر «زیست انسانی» است. او با نادیدهگرفتن رنج ناشی از کمبود دارو و تورم لجامگسیخته، مسیری رل برگزید که در آن صلح نه از مسیر گفتگو و تقویت جامعه، که از معبر ویرانی اقتصادی و فشار بر شهروندان میگذرد.
حضور شیرین عبادی در کنار چهرههایی مانند رضا پهلوی در ائتلافهای موسوم به «همبستگی»، نقطۀ عطفی در ریزش پایگاه اجتماعی او میان نخبگان فکری و جریانهای جمهوریخواه بود. برای کسی که همۀ عمر حرفهایاش را صرف نقد قدرت مطلقه و دفاع از ارزشهای دموکراتیک کرده، نشستن بر سر میز ائتلاف با نمادهای نظام پیشین، عقبگرد استراتژیک تلقی میشود. این ائتلاف بیش از ِآنکه گویای اشتراک نظر فکری باش، محصول ضرورت سیاسی برای ایجاد جبههای واحد علیه مرکزیتِ قدرت است.
این همنشینی، به قیمت خدشهدار شدن استقلال فکریاش تمام شد. عبادی با این اقدام، عملاً به بخشی از ستاد تبلیغاتیِ جریانی بدل شد که با مبانی حقوق بشریِ مورد ادعای او در دهههای گذشته، مرزبندیهای جدی داشت. این چرخش، او را از شخصیت فراگیر ملی به کنشگری در تراز جناح سیاسی خاص تنزل داد.
انگار زیست محتوم و طولانی خارج از جغرافیای ایران، منجر به نوعی «نازمانی» و «نامکانی» در تحلیلهای ایشان شده است. او که روزگاری نبض خیابان و دادگاههای تهران را در دست داشت، اکنون از فضای فکریِ لابیهای واشینگتن و بروکسل به مسائل ایران مینگرد. این دوری فیزیکی و عاطفی، باعث شده از درک پیچیدگی لایههای خاکستری جامعۀ ایران بازبماند.
در حالی که مردم ایران در تکاپوی مطالبات معیشتی و آرمانهای سیاسی هستند، راهکارهای عبادی بیش از پیش صبغۀ انتزاعی و رادیکال به خود گرفته است. او به جای فعالیت صلحآمیز همۀ توانش را صرف تحریک قدرتهای خارجی برای مداخله در امور ایران کرده است. این گسست، او را به شخصیتی مبدل کرده که در رسانههای بینالمللی صدایی رسا دارد، اما در متن زندگی روزمرۀ مردم ایران، نفوذ و اعتبار پیشین را از دست داده است.
میراث شیرین عبادی که اولین زن مسلمان برندۀ نوبل صلح است، در پرتو مواضع اخیر در معرض قضاوتهای تند قرار گرفته است. او که میتوانست در قالب میانجی بینالمللی و صدای اخلاقی جامعۀ مدنی ایران حضور شایستهتری داشته باشد، با ورود به بازیهای قدرت و حمایت از گزینههایی که بوی درگیری و فروپاشی میدهند، اعتبار فراملیاش را هزینه کرد.
کنشگری او حالا دیگر معطوف به «حفاظت از کرامت انسانی» نیست و به «تخریب سیاسی» گراییده است. پشتکردن به راهکارهای خشونتپرهیز و پذیرش تلویحیِ دخالتهای نظامی یا شبهنظامی، لکهای تاریک بر کارنامۀ او و نخبگانی است که با شعار صلح به عرصۀ جهانی معرفی شدند. او میتوانست پلی برای پیوندِ رنج مردم به آرمانهای صلحآمیز و بشردوستانه باشد، ولی مهرۀ ویرانیطلبانی شده که رنج مردم را ابزاری برای نیل به تغییر سیاسی میدانند.