عصر ایران؛ علیرضا سلطانی - دونالد ترامپ برخلاف مواضع اعلامی پیش از آغاز جنگ و حتی در روزهای ابتدایی آن—که بر حمایت از مردم ایران و پرهیز از هدف قرار دادن زیرساختها و مراکز غیرنظامی تأکید داشت—اکنون بهصراحت ایران را به حمله به زیرساختهای اقتصادی تهدید کرده و برای این اقدام ضربالاجلی نیز تعیین کرده است.
این چرخش آشکار در رویکرد، بیش از هر چیز بیانگر ناکامی در تحقق اهداف اولیه جنگ، نگرانی از فرسایشی شدن آن و بروز خطاهای محاسباتی در برآورد روند و نتایج درگیری است. این ناکامی بهویژه در موضوع بسته ماندن تنگه هرمز و ناتوانی آمریکا در بازگشایی آن—در کنار عدم همراهی مؤثر متحدان غربی—بیش از پیش آشکار شده است؛ تا جایی که باز شدن این تنگه اکنون به مهمترین هدف فوری جنگ تبدیل شده و هرگونه توافق احتمالی، بیش از آنکه ماهیتی جامع داشته باشد، معطوف به حل این گره حیاتی و جلوگیری از تسری آن به تنگه بابالمندب است.
در واقع، ورود آمریکا به فاز تهدید و احتمالاً اقدام علیه زیرساختهای اقتصادی ایران را باید در چارچوب همین بنبست راهبردی تحلیل کرد. سناریوی اولیه جنگ بر پایه یک درگیری کوتاهمدت و وادار کردن ایران به عقبنشینی سریع طراحی شده بود؛ اما مقاومت ایران، تداوم توان پاسخدهی و بهویژه استفاده از ابزارهای ژئوپلیتیکی، این سناریو را با اختلال جدی مواجه کرده است. در این میان، بسته شدن تنگه هرمز بهعنوان یک اقدام راهبردی، نهتنها موازنه میدانی را تغییر داده، بلکه معادلات اقتصادی و سیاسی جنگ را نیز دگرگون کرده است.
اهمیت تنگه هرمز صرفاً به نقش آن در انتقال انرژی محدود نمیشود؛ بلکه این گذرگاه به نماد توانایی کنترل یکی از حیاتیترین شریانهای اقتصاد جهانی تبدیل شده است. بسته ماندن آن، حتی در بازهای محدود، اثراتی فراتر از حجم واقعی نفت عبوری دارد و با ایجاد شوک روانی در بازارهای جهانی، فشارهای گستردهای بر اقتصاد بینالمللی وارد میکند. از این منظر، ناتوانی آمریکا در بازگشایی این تنگه، صرفاً یک ناکامی عملیاتی نیست، بلکه بهطور مستقیم اعتبار و جایگاه راهبردی آن را تحت تأثیر قرار میدهد.
در چنین شرایطی، تهدید به حمله به زیرساختهای اقتصادی ایران، تلاشی برای تغییر قواعد بازی و تحمیل هزینههای جدید به طرف مقابل است؛ اقدامی که هدف نهایی آن، وادار کردن ایران به عقبنشینی از اهرم فشار خود در تنگه هرمز تلقی میشود. با این حال، این رویکرد بیش از آنکه نشانه برتری باشد، بازتابی از محدود شدن گزینههای مؤثر در میدان است. به بیان دیگر، وقتی اهداف اصلی جنگ—از جمله کنترل سریع شرایط و تحمیل اراده سیاسی—محقق نمیشود، حرکت بهسوی اهداف ثانویه و ابزارهای پرریسکتر در دستور کار قرار میگیرد.
یکی از ابعاد مهم این وضعیت، پیوند خوردن موضوع تنگه هرمز با اعتبار و حیثیت آمریکا در نظام بینالملل است. حتی اگر تأثیر مستقیم اقتصادی این تنگه بر آمریکا محدود ارزیابی شود، ناتوانی در تضمین امنیت آن میتواند پیامدهایی فراتر از حوزه انرژی داشته باشد. این مسئله این نگرانی را ایجاد کرده که اگر چنین وضعیتی تثبیت شود، الگوی مشابهی در سایر گلوگاههای راهبردی، از جمله تنگه بابالمندب، نیز تکرار شود؛ موضوعی که میتواند نظم دریایی و تجاری مورد نظر آمریکا را با چالش جدی مواجه کند.
بر همین اساس، بازگشایی تنگه هرمز به یک اولویت فوری و حتی حیثیتی تبدیل شده است؛ اولویتی که تحقق آن، بهویژه در شرایط فقدان اجماع کامل میان متحدان، پیچیدهتر از گذشته به نظر میرسد. اینجاست که گزینه حمله به زیرساختهای اقتصادی، بهعنوان اهرمی برای تغییر محاسبات طرف مقابل، برجسته میشود. اما این گزینه، در عین حال، حامل ریسکهای بسیار بالایی است که میتواند دامنه جنگ را بهطور قابل توجهی گسترش دهد.
حمله به زیرساختهای اقتصادی، برخلاف اهداف صرفاً نظامی، مستقیماً با زندگی روزمره، ثبات اقتصادی و ساختارهای حیاتی یک کشور در ارتباط است. چنین اقداماتی، بهطور طبیعی واکنشهایی فراتر از پاسخهای نظامی متعارف را برمیانگیزد و میتواند به گسترش دامنه درگیری به حوزههای جدید منجر شود. در مورد ایران، این امر بهویژه با توجه به ظرفیتهای منطقهای و امکان تأثیرگذاری بر زیرساختهای حیاتی در سایر کشورها، اهمیت بیشتری پیدا میکند.
در صورت تحقق چنین سناریویی، احتمال سرایت درگیری به زیرساختهای اقتصادی و انرژی در کشورهای منطقه افزایش مییابد. این موضوع میتواند کشورهای حوزه خلیج فارس را—که تا پیش از این تلاش کردهاند از درگیری مستقیم فاصله بگیرند—بهطور ناخواسته وارد معادله جنگ کند. در چنین وضعیتی، جنگ از یک تقابل محدود میان چند بازیگر، به یک بحران منطقهای فراگیر تبدیل خواهد شد که کنترل و مهار آن بهمراتب دشوارتر است.
پیامدهای این روند، صرفاً به حوزه امنیتی محدود نمیشود، بلکه اقتصاد جهانی را نیز بهشدت تحت تأثیر قرار خواهد داد. هرگونه اختلال در زیرساختهای انرژی و مسیرهای انتقال آن، میتواند شوکهای قیمتی و بیثباتی در بازارهای جهانی ایجاد کند؛ شوکهایی که اثرات آن فراتر از منطقه خاورمیانه خواهد بود. از این منظر، حمله به زیرساختهای اقتصادی نهتنها یک ابزار فشار در میدان جنگ، بلکه عاملی برای بازتعریف ابعاد بحران در سطح جهانی است.
در نهایت، آنچه از این تحولات برمیآید، این است که حرکت آمریکا بهسوی تهدید زیرساختهای اقتصادی، بیش از آنکه ناشی از یک استراتژی از پیش طراحیشده باشد، نتیجه بنبست در تحقق اهداف اولیه و تلاش برای بازیابی ابتکار عمل در شرایطی پیچیده و پیشبینیناپذیر است.
با این حال، چنین رویکردی میتواند بهجای حل بحران، آن را وارد مرحلهای خطرناکتر کند؛ مرحلهای که در آن، مرز میان جنگ محدود و درگیری منطقهای بهسرعت از میان برداشته میشود و پیامدهای آن، کل منطقه و حتی نظام بینالملل را در بر میگیرد.